تبليغاتX

دوتااحساس
... تو همون هميشگي هستي قشنگترين بهانه براي بي‌بهانه بودن من ...

نویسنده:امیر
 

قصه من و تو...
قصه تلخ نبايدهاست در ميان خواستن‌ها...
قصه‌اي از جنس دوري و صبوري...

مي‌خواهم
برايت بنويسم بر روي گلبرگهاي تمام گلها
كه عطرشان فضاي قلب يخ‌زده‌ات را ويران كند...

بر روي تمام
پنجره‌هاي سرد و برفي زمستاني كه قطره‌هاي اشك‌شان
آتشي در فضاي سرد درونت برپا كند...

بر روي تمام
ابرهاي سياه و سنگين باروني كه بارش عشق
را در قلب نيمه سنگي‌ات جشن بگيرند...

بر روي موج نگاه خسته‌ات
تا شايد
منحني ذهن گرفته و بسته‌ات را به بيكرانه‌ها رهسپار كند...

 




+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
ساعت 0:35


نویسنده:امیر

توی دنیا تنها تویی امید من
عاشقم باشو نذار بی تو بمونم...

راضی نشو که توی حسرت تو باشم
نفس های گرم تو بسته به جونم...

عشق تو
غصه هامو از دلم گرفت... 

نمیتونم
بمونم لحظه ای رو بی تو...

نمیتونم
بذارم جای تو کسی رو...

نمیخوام
جز تو بگیره کسی دستامو...

نباشی
من به کی بگم آخه دردامو...

خودت میدونی من فقط تورو میخوام
کی پاک کنه به جز تو اشک گونه هامو...

بذار بگم که وقتی هستی نازنینم
وجودمو میگیره حس عاشقی....

میمیره قلب من برای لحظه ای که
دوست دارم رو عاشقونه تر بگی...

عشق تو
غصه هامو از دلم گرفت...
 
نمیتونم
بمونم لحظه ای رو بی تو...

نمیتونم
بذارم جای تو کسی رو...

نمیخوام
جز تو بگیره کسی دستامو...

نباشی
من به کی بگم آخه دردامو...

توی دنیا تنها تویی امید من
عاشقم باشو نذار بی تو بمونم...

 




+ شنبه چهاردهم شهریور 1388
ساعت 19:18


نویسنده:امیر

خاطرات با تو بودن همچون حسی دلنشین
هر لحظه همراه من است...


تا تورا دارم سراپا عشقم و دلدادگی
سرمستم از احساس شیرین طراوت،عاشقی،دیوانگی...

 
در دل من عشق پاکت گرم و سوزان می برد
من را به رویای قشنگ  و روشن فردا....


چه فردایی !
سپید و غرق در خوشبختی و رویا...


من بر خویش می بالم
که در قلبم طنین دلنوازعشق تو هر لحظه پا برجاست...

 
من می بالم از شوق و غرور با تو بودن
با تو ماند...


به عشق تو هر لحظه می بالم
و می خواهم تورا
هر لحطه در یادم ،کنارم ،خواب و رویایم...

 
و می خواهم در آغوش پر از مهرت بیاسایم
که با دستان گرمت گرمی آرامش و امید را بر من ببخشی...


تو را دوست میدارم
و تنها تو را...


چرا که هنوز
به یاد تلاقی نگاه خسته ام
بر چشمان پر نیازت می توانم زندگی کنم...


من عاشق
بوی دستان گرمت هستم
که در هر فضایی بوی بهار را میدهد...


و عاشق
آن نگاه خسته ات
که بوی نیاز گمشده را میدهد...


دوستم بدار
تنها برای یک لحظه
تنها برای یک لحظه صدایم کن...


تا دنیای خوب افسانه هایم را
با صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم...




+ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
ساعت 16:50

مطالب اخير قصه من و تو... حس عاشقی... خاطرات با تو بودن... لحظه های با تو بودن... بهانه ام باش... بی بهونه... یاد و خاطره... تو کجا و من کجا... دلواپسی... نیستی ببینی...